سال سوم، شماره هشت خرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

پاره‌ها: پاره‌ی چهارم

انديشه و شناخت - نياز به دين

نيچه و نيهيليسم پسامدرن

دانش يزدانی: اساتير

رقص خُل‌واره‌گی

يک آدم معمولی و ...

چاهی به نام وب‌لاگ؟

آدم دل‌اش بايد مهندس باشه!

رد

سحر

زنده‌گی تدريجی

يك غزل: قيامت است ...

وقتی به يادم می‌مانی

Dance macabre

فرشته

عاشقانه

چهار پاره‌ی شاعرانه

كابوسی ...

كفش

 

 نوشته‌های قبلی مجتبا:

 باغ

 رفتن و يكی شدن

 هجرت

 زندان

 

 

فرشته

مجتبا فلاح

m.flp13 [ @ ] gmail.com

 

بايد با تو حرف بزنم

با كلماتی كه نمی‌دانم

            از كدامين هجای اين شب خجسته

            بر می‌خيزد!

كاش می‌شد به ساده‌گی يك بلبل

و به يك‌رنگی شب

همه چيز را يك‌باره تعريف كرد،

اما قاموس من

در تعبير اين شب پر صدا

در تمنای اين نغمه‌ی پر نياز

بی‌واژه مانده است!

 

اگر لختی با تو

بی‌پرده و بی‌كلام می‌گفتم

همه‌اش اشك بود بی‌صدا

و نيازی خالی از راز

كه تو

صندوق‌چه‌ی همه‌ی اسرار نانوشته‌ی منی

و آن‌گاه كه می‌گشودم تو را

سراسر صبر بودی و معنا

و من تنها بوسه‌ای

در هنگامه‌ی بستن تو

و شايد قطره‌ای مرواريد از دريای عشق‌ات

 

گويند عشق را

تنها يك‌بار مجال آزمون است

و من اما

هنوز عاشق‌ام

يادت هست،

            روزی كه گدازه‌ها را

            بر لطافت خوب‌رويان گزيدی

            و عاشقی را شيوه‌ی پرستيدن؟

 

و من اما هنوز

پرم از عشق‌های نسروده

و گدازه‌های بی‌رمق

در استواری كوه‌ساران،

و قصه‌ی اين آتشفشان خاموش

روزی سرمشق كودكی خواهد بود

كه تو در قنداق غنچه‌ پيچيده‌ای

و تنها تو فرشته‌ی رنگين‌كمان آب‌شار او خواهی بود

آن‌گونه كه دريای آرامش گدازه‌های من بودی،

و من يك روز

در ساحل آرام تو فروتنانه گام خواهم گذاشت

و در افق به تماشايت خواهم ايستاد

تنها اگر به زمين بيايی!

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.