سال سوم، شماره هشت خرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

پاره‌ها: پاره‌ی چهارم

انديشه و شناخت - نياز به دين

نيچه و نيهيليسم پسامدرن

دانش يزدانی: اساتير

رقص خُل‌واره‌گی

يک آدم معمولی و ...

چاهی به نام وب‌لاگ؟

آدم دل‌اش بايد مهندس باشه!

رد

سحر

زنده‌گی تدريجی

يك غزل: قيامت است ...

وقتی به يادم می‌مانی

Dance macabre

فرشته

عاشقانه

چهار پاره‌ی شاعرانه

كابوسی ...

كفش

 

 نوشته‌های پيشين ساناز:

 نفر دوم

 زنبورهای وحشی

 آگهی

 سلام شاه‌پرك ...

 پينه‌دوز

 

 

رد

ساناز سيداصفهانی

sanaz_s_esfahani [ @ ] yahoo.com

 

شخص بازی: حسين آقا

توضيح صحنه: مردی ميان سال و کوتاه قد، بلوز و شلوار سفيد به تن دارد و موهای کوتاه‌اش را به سختی دم اسبی کرده. او کفش سياه و کمربندی مشکی دارد. پشت ميز کارش در کتاب‌فروشی نشسته _ ميز سمت راست صحنه در انتها [و به صورت اُريب قرار گرفته، چون مغازه کوچک است]. روی ميز، تلفن قديمی سياه‌رنگ و چند کتاب که روی هم قرار گرفته‌اند به علاوه‌ی يک پارچ و يک ليوان هستند. کنار ميز، سمت راست، شوفاژی هست و روی آن چند تکه نان و راديو. دور تا دور مغازه در طبقات مختلف کتاب چيده شده، جز طبقه‌ای که روبه‌روی تماشاچی‌ست و در وسط طبقات کتاب‌فروشی، روی آن عکس حضرت علی(ع) و زيرش ساعت. سمت چپ انتهای صحنه، ميزی با پايه‌های کوتاه قرار دارد که روی آن پر است از کاسه‌های چهل کليد، مهر، تسبيح، سنگ، نعل اسب، عکس ائمه، مهره‌ی مار، گياه‌های مختلف و چشم نظری _ بعضی از آن‌ها در گونی‌های کوچک دور ميز قرار دارند. بيرون مغازه، چند رديف کتاب که دورشان رُل کشيده‌اند. در مغازه شيشه‌ای‌ست و چراغی هم بيرون و در بالای در آويزان است _ مغازه‌ی سمت چپی و سمت راستی کرکره‌هايشان را پايين کشيده‌اند. داخل مغازه پشت ميز پايه‌کوتاه پلکانی كج ديده می‌شود که به طبقه‌ی بالا راه دارد (طبقه‌ی بالا ديده نمی‌شود). راديو روشن است، اما صدايش بسيار کم است. مرد (حسين آقا) در حال صحبت با تلفن است. او لهجه‌ی خاصی دارد.

 

-          نه واللهِ! به جان شما همين الانِِ رفت! نه، نه، نگران نشو بابام جان! دروغ‌ام چيه؟ حتا ديدم عجله داره، گفتم کتاب‌ها رو تو نيار، بذار همون جا بيرون مغازه خودم می‌برم. آره بابا! بنده خدا هم‌چی تندی کتاب‌ها رو سريع گذاشت و رفت، الانِ می‌رسه. نگران نباش! قوربونِ شما، يا علی!

 

[تلفن را می‌گذارد و از پشت ميز بيرون می‌آيد. می‌خواهد به بيرون مغازه برود، مکثی کرده و سرش را به عقب می‌چرخاند و به بالای پله‌ها نگاهی می‌اندازد. سرش را تکان می‌دهد و بعد بيرون مغازه می‌رود و کتاب‌ها را به سختی داخل می‌آورد، چراغ بيرون مغازه را خاموش کرده و کرکره‌ی مغازه را کمی پايين می‌کشد. وقتی در را می‌بندد، علامت «تعطيل» را از دورشان باز می‌کند.]

 

-          نمی‌دونی، با اين کاری که کردی چه‌قده خودت رو تو دل‌ام هم‌چين جا کردی! [به بالای پله‌ها نگاهی می‌اندازد] می‌گم از صبح‌ها، همه‌ش دارم فکر می‌کنم اگه تو نبودی چی می‌شد؟ به خدا سرنوشت‌ام‌ها هم‌چين عوض می‌شد. حالا از الانِ به بعد همه چی برام يه جور ديگه می‌شه، اصلاها زنده‌گی انگاری هم‌چين يه جور ديگه‌ای شده. يه جورهايی‌ها هم‌چين تو دل‌ام قيلی ويلی می‌ره! ... دِ بيا پايين، دِ ما هم دل‌مون برات تنگ شد آخه! ... بيا قشنگ‌ها، هی قوربون صدقه‌ی هم بريم! البته می‌دونم من بايد بيش‌تر قربون صدقه برم. هی چه می‌دونم نازت رو بکشم، نوزت رو بکشم، هی هم‌چين هم‌چين بکنم هی لوس موس‌ات کنم. بيا ديگه، شيطون! [به طرف پله‌ها می‌رود] راستی‌ها، تا اون‌جايی يه نگاه هم به اون تاس کبابِ بنداز! هم‌چين انگار يه بو موهايی می‌آد ... راستی، اون تارِ من هم بيار پايين که چی، ام‌شب دل‌ام می‌خواد يه عالمه چيزهای باحال بخونم و بزنم. [به طرف کتاب‌ها رفته آن‌ها را داخل کتاب‌خانه می‌گذارد. با يکی از دستان‌اش به سختی کار می‌کند و نمی‌تواند درست کتاب را در دست بگيرد.] اِی خدا، شکر شکر! بالاخره‌ها بعدِ اين همه سال من هم به آرزوم رسيدم. خدا جون‌ام خودت‌ها همه رو به آرزوشون برسون! [همين لحظه تاری از طبقه بالا پرت می‌شود پايين و به پله‌ها می‌خورد.] اِوا ... اين چه کاری بود؟ اگه می‌شکست چی؟ [تار را می‌بوسد] شکر خدا سالمه [چند زخمه می‌زند] بردار اون غذا رو بيار پايين که مرديم از گشنه‌گی! [می‌خواند] کبوتر بچه بودم مادرم مرد / مرا دادند به دايه / دايه هم مرد ... [صدای کشيدن سيفون از طبقه‌ی بالا شنيده می‌شود.]

[تار را زمين می‌گذارد و بالا می‌رود] ببينم چرا از صبح اين قدر دست‌شويی می‌ری تو؟ اوه اوه! اين غذا که سوخت. اَه، چه بويی راه انداختی! اسهال مسهالی؟ [از پله‌ها پايين می‌آيد] غذا رو آوردم پايين‌ها [به طرف نان‌های روی شوفاژ می‌رود تا برشان دارد.] يه چيزی می‌شه پرسيد؟ ببخشيدها! جناب‌عالی از وقتی اومديد هم‌چين چرا اين مدلی شديد؟ بله؟ لال‌مونی گرفتی چرا؟ به‌به! چه تاس کبابی شده! ببينم، خوش‌حال نيستی من هم دارم به سر و سامون می‌رسم؟ چه کيفی می‌ده يک نفر بشه دو نفر! ای خدا، عاشقی چه چيز خوبی بوده ما نمی‌دونستيم. به‌به! چی درست کردم ... [از بالا سبدی با طناب به پايين می‌افتد] اَه، مگه قهری سبد می‌ندازی؟ ... [به بالا نگاه می‌کند] چيه؟ باز که اون قيافه‌ی کوفتی‌ت رو اوجوری کردی ... گلوت رو چرا اون‌جوری می‌کنی؟ به جهنم! خسته شدم اين قدر از صبح ناز آقا رو کشيدم. نمی‌آی پايين، خوب نيا! [غذا را لقمه کرده در سبد می‌اندازد، کسی که بالاست مدام طناب را تکان می‌دهد] بگير اين هم غذات. کوفت‌ات شه! نکنه‌ها هم‌چين حسودی داری می‌کنی، هان؟ آره‌ها، من چه‌قدر خنگ‌ام، پس حسودی می‌کنی، هان؟ آخه، چرا اين قده بچه‌ای تو؟ که نمی‌تونی جای زنِ منو بگيری! تو جات يه جای ديگه هست‌اش. اينو خودت هم خوب می‌دونی. ببين‌ها! دختره‌ها صد بار هم زنِ من شه، جای تو رو نمی‌گيره. به خدا راست می‌گم! من هم خل و چل نيستم بشينم راجع به تو به اون چيز ميز بگم. اون‌ها، ... هيچ وقت نمی‌فهمه، چی؟ که تو هستی ... باور کن! اين مثل يه راز بين تو و حسين آقا تا ابد می‌مونه، باور کن ... [ساعت زير عکس حضرت علی(ع) زنگ می‌زند. حسين آقا فوری ساعت و راديو را خاموش کرده و بعد از پارچ آب می‌ريزه داخل ليوان و کنار دهان گرفته و با تسبيحی که در جيب‌اش داشت چيزی می‌شمرد، زير لبی می‌خواند و به آب می‌دمد. بعد از کشوی ميز، سرنگی در می‌آورد و آب را داخل آن می‌کشد. آهسته به طرف در می‌رود و نگاه می‌کند که کسی دور و بر نباشد. آهسته آب را دور سردر مغازه _ دم در مغازه _ داخل و گوشه‌های در و ديوار مغازه می‌پاشد. به قفسه‌ای از کتاب‌ها تعظيم می‌کند و نفس عميقی می‌کشد. بعد انگار که موجود نامرئی کوتاه‌تر از خودش کنارش باشد، شروع می‌کند به حرف زدن با آن] چيه؟ اين جوری نگاه می‌کنی؟ بالاخره از اون بالا استعفا دادی! زبون‌ام مو در آورد! به علی اون قده صدات کردم. ببينم تو فکر می‌کنی من خرم، نمی‌فهمم؟ از وقتی فرستادم‌ات خونه‌ی دختره، يه جورهايی شدی. قيافه‌ت رو عين مُنگل‌ها می‌کنی. مگه قرار نبود مواظب چشم‌هات‌ باشی؟ نگاه نگاه، داره از کاسه می‌افته. منو نگاه! [تار را در دست می‌گيرد و چند زخمه می‌زند] حسين آقات داره زن می‌گيره. تو هم حق نداری به زن حسين آقا حسودی کنی. می‌دونی که اگه با من بد تا کنی چه جوری می‌شه. وقتی به‌ات می‌گم راجع به تو به دختره هيچی نمی‌گم، بايد بگی فهميدم، چشم، هر چی شما بگيد، نه اين که دل‌درد بگيری، قهر کنی بری اون بالا لنگر بندازی بعد هم جوابِ منو ندی ... [می‌رود پشت ميز می‌نشيند و عود روشن می‌کند. [دود و بوی عود به طرف تماشاچی می‌رود.]  وضع‌شون چه‌طور بود؟ [تلفن زنگ می‌زند] بله؟ ... به‌به! ... بله، بله! حال شما؟ [روی گوشی را با دست می‌گيرد و رو به نامرئی می‌گويد] حال کن! دختره‌س. [می‌خندد. دست‌اش را برداشته حرف می‌زند] می‌گم‌ها ... اِ ... شما خوب‌ايد؟ من هم بد نيستم. اِ؟ برا چی؟ [با خنده بدجنسی به تلفن اشاره می‌کند] نه، نگران نباشيد! حتما اثر می‌کنه. اين دعاها خيلی کارسازه. من به مادرتون هم گفتم. اِ؟ يعنی خواست‌گارا قهر کردن رفتن؟ دو باره؟ [رو به نامرئی- دست‌اش را به طرف گوشی می‌گيرد] آفرين! کارت عالی بود. دعاهه اثر نكرده ... آخ جون‌ام! [در گوشی تلفن] نگران نباشيد! می‌گم شايد ... از کجا می‌دونيد يه بخت به‌تر بياد سراغ‌تون؟ ... هان؟ نظرتون چيه؟ ... می‌گم‌ها شما جوون‌ايد، درست نيست دختر به اين ماهی به اين خوش‌گلی که ... که نبايد غُصه يه پدرسوخته رو بخوره. اين رو می‌خواستم بگم ... نه ... که [رو به نامرئی] دِ نپر نكبت، نپّر! نيش‌ات رو ببند! می‌شينم پا می‌شم‌ها، ديوونه‌ام کردی ام‌روز ... اون‌جا ... يا الله، برو اون‌جا! اَه، ... [دوباره با دختر صحبت می‌کند] نه والله! حواس‌ام فقط با شماست جان‌ام. ببين اون‌ها اسم‌اش چشم نپامه. شما که تحصيل‌کرده‌ای بايد بدونی، «بلخی» می‌گه: "بيا نگارا از چشم بد بترس و مکن / چرا نداری با خود هميشه چشم نپام." اين نپام كه می‌گه همون چشم نپامِ همون چی می‌گن خرمكه، چشم زده ... هان؟ نه هيچ ربطی به امير ارسلان‌های من نداره. من‌ها، همه‌ی امير ارسلان‌هام رو خودم با اين دست‌های خودم   صفحه‌ی اول‌اش روها با جلدش رو كندم ... [با تعجب] چی؟ ... حا ... حاجی؟ بـَ بله، كيه كه حاجی رو نشناسه. خوب، چی؟ واقعا! اِ ... اِ، خوب، چی‌چی بگم! نه، شما يك هفته صبر كنيد. فقط يك هفته! اگه دعاهای من اثر نكرد، بريد پيش حاجی، خوب؟ بله، ايشون پول زياد می‌گيرن. خوب، بابا جان! يك هفته اون دندون رو روی جيگر بذار، درست می‌شه اِن شا الله! [رو به نامرئی] پدرت رو در می‌آرم الاغ‌چه! صبر كن ... [با تلفن] من مطمئن‌ام. خودم ستاره‌ی شما رو ديدم. شما ستاره‌تون با اون آقای خواست‌گار جفته ... بله، ... چشم! من می‌گم ... خواهش می‌كنم ... يا علی! [گوشی را می‌گذارد. سخت عصبانی‌ست. به بالای كتاب‌ها نگاه می‌كند.] بيا پايين پدرسوخته! می‌خندی؟ به من می‌خندی، بيا پايين! [نامرئی به طرف ديگری می‌رود] حالا ديگه سر منو كلاه می‌ذاری؟ هان؟ من به‌ات گفتم بری اون‌جا دعای منو باطل كنی كه خودت عاشق دختره شی! پدرسوخته! ... بشينم پا شم؟ [سيگارش را بر می‌دارد و روشن می‌كند] حالا به من خيانت می‌كنی؟ [با بغض] بعد اين همه سال ... به اين مكافات عاشق شدم. آخه، اين هم كار بود تو كردی؟ ای خدا، خدا! كاش پای اون آقای خواست‌گار می‌شكست و نمی‌رفت خونه‌ی اون‌ها كه بعدم قهر كنه و دختره مجبور شه با ننه‌ش بياد اين‌جا! ای خدا! كاش چشم‌های وامونده‌م اون دخترو زودتر می‌ديد يا ... يا اصلا نمی‌ديد ... [با داد] آخه، تو از من اجازه گرفتی رفتی عاشق شدی؟ می‌دونی دختره با ننه‌ش رفته پيش حاجی، حاجی كف دست‌اش رو نگاه كرده گفته يه جن عاشق‌ات شده، برای همين بخت و اقبال‌ات بسته‌س. گفته هفته‌ی ديگه برن اون‌جا همه چی رو درست كنه. دِ می‌دونی كه چی كار می‌كنه. قشنگ تو رو دفن می‌كنه، می‌كشدت! بعد هم، ... بعد هم دختره می‌ره با اون خواست‌گارش ازدواج می‌كنه. تو هم می‌ميری. چه‌قدر بی‌انصافی تو! نخند! ... دِ بيا برو گم شو از مغازه‌ی من برو بيرون! اون‌جا نه، بيرون ... می‌رم آينه می‌آرم‌ها ... خاك تو سرم كنن كه اين قده به‌ات اعتماد كردم! خاك ... نبايد جلوی تو می‌گفتم عاشق شدم ... تو عمدا اين كار رو كردی، می‌دونم ... [آب می‌خورد.] ای خدا! حالا چی كار كنم؟ اگه حاجی بفهمه من جنّ مسخّر دارم، اگه بفهمه خودم عاشق دختره شدم؟ ... اگه بفهمه اينِ عاشق‌اش شدم، پاك آب‌روم‌ها می‌ره! ... دِ ذليل مرده! مگه نگفتم برو بيرون ... [خم شده و يقه‌ی نامرئی را می‌گيرد و لگدی به پشت‌اش می‌زند و پرت‌اش می‌كند بيرون.] از صبح لال‌مونی گرفته برای من. تخم‌جن ... رفته اون‌‌جا از عوضِ اين‌كه ... لا اله الا الله ... [به طرف كتاب‌ها می‌رود و سعی می‌كند جابه‌جايشان كند.] حالا چی كار كنم؟ خدا، خدا! زودتر ببندم برم؟ بقيه اين‌ها كو؟ [از طبقه‌ی بالا صدای سيفون شنيده می‌شود و بعد صدای محكم قدم‌های جن كه دارد بالا راه می‌رود.] مگه نگفتم برو! هان؟ چی كارم داری آخه؟ اين كتاب ها رو چرا اين جوری كردی؟ ... همه‌ی فن «علوم غريبه» هم نيست‌ها ... نگاه ... آخ، دست‌ام! نگاه ... سيميا، ريسميا، كيميا، باز بقيه نيست ... ببين وقتی قورباغه‌ها رو انداختم به جون‌ات، وقتی آينه آوردم به‌ات می‌گم عشق و عاشقی يعنی چی ... اصلا خودم می‌رم پيش حاجی، می‌گم دفن‌ات كنه! [از بالا يك گونی نخود ريخته می‌شود پايين.] چی كار می‌كنی؟ [به طرف پله‌ها می‌رود.] قيافه‌ت رو چرا كش می‌دی؟ بيا پايين! ... همه جا رو به هم ريختی ... نگاه ... [گوش نامرئی را می‌كشد.] اون چشم‌های باباقوری‌ت رو باز كن!  دست‌ام رو ببين! ... هم‌چين درست و حسابی ... ها ... آهان! ... ببين، چی كارم كردی حسودالدوله! اين زيگيل شاه‌كار توی مادر مرده‌س. همون موقع كه اين كار رو كردی، بايد می‌فهميدم مار تو آستين‌ام دارم ... گوش‌هات رو باد نكن! ... اصلا از اين ريخت زهرماری‌ت خوش‌ام نمی‌آد ... اون قدر اين وری شدی اون وری شدی، پايين شدی بالا شدی، چه می‌دونم هم‌چين هم‌چون كردی كه حواس‌ام پرت شد و آب شلنگ رو ريختم رو گربه، اون هم كدوم گربه، گربه‌ای كه حيوونكی خاكی اومده بود خونه‌ی من! دِ تو كه می‌دونستی اگه گربه‌ی خاكی بياد دم خونه‌ای يعنی چي؟ از همون موقع من احمق بايد می‌فهميدم تو حسودی. هزار بار به‌ات گفته بودم اگه گربه‌ی خاكی بياد در خونه، يعنی مسافری مهمونی چيزی تو راهه. لج كردی، می‌دونم مخصوصا حواس‌ام رو پرت كردی آب رو بريزم روش كه خيال‌ات راحت شه. نكنه فكر كرده بودی دختره‌س؟  آخه بی‌انصاف! هنوز يك هفته هم نشده من عاشق شدم ...

[آرام و بابغض، می‌نشيند روی زمين و با نخودها ور می‌رود و می‌گريد.] اين همه وقت ما مثل دو تا دوست با هم كار كرديم، من اين همه چيز به‌ات ياد دادم. آخه اين درسته؟ من اگه پسر داشتم می‌شد هم‌سن و سال تو. آخه، اين سن هم وقت عاشقی بود؟ به‌ات گفتم بيا برو اون جا تا دعای منو برای خواست‌گاره نخوندن برش دار بيار اين جا. آخه تو كه می‌دونستی چرا! می‌دونستی يه هو، يه لحظه وقتی داشتن از مغازه‌ی من می‌رفتن بيرون چشم‌ام دختره رو گرفت. [آه!] بعد تو رفتی هم دعای منو باطل كردی هم خودتم عاشق شدی. ما مثل دوست بوديم، نبوديم؟ هم‌چين بوی چی؟ بوی خيانت می‌آد ... [در همين لحظه تار كه گوشه‌ای قرار دارد، خود به خود تكان خورده نواخته می‌شود.] چيه؟ تو هم غم منو داری؟ می‌دونم ... می‌دونم ... ببين، يه دقيقه اون تار رو بذار كنار. [صدای تار قطع می‌شود.] آفرين، پسر خوب! بيا يه كاری كن! تا پيش حاجی نرفتن بيا تو آب‌روی جفت‌مون رو بخر. اگه تو اين عشق رو توی دلت بكشي، گره ی بخت اون دختره هم خود به خود باز می‌شه ... نه ... نترس ... من نمی‌رم بگيرم‌اش ... باور كن ... ببين به من اعتماد كن، باشه؟ ... بذار همه چی مثل قبل شه ... اين‌جوری كه تو خودت هم می‌دونی تا هزار سال عاشق دختره هم باشی نمی‌تونی باهاش ازدواج كنی. هم‌چين اون دوزاری كج‌ات افتاد ...! پس بيا اين عشق رو فراموش كن، بذار نه آب‌روی من بره نه حاجی، با آينه و دعا معاش تو رو دفن كنه. خوب؟ تو هم زنده می‌مونی ... من هم زنده می‌مونم دختره هم ميره پی كارش زن همون خواست‌گاره می‌شه. می‌گم اصلا می‌خواهيم چی كار ... اصلا می‌دونی مادرش به من چی گفت؟ گفت دخترش كچله برای همين هم خواست‌گاراش قهر می‌كنن و می‌رن. آفرين! [جن را می‌بوسد] الان هم برو اون كتاب‌هايی رو كه اجی مجی كردی، بردار بيار بذارم‌شون سرجاش كه بريم خونه ... آفرين! خودم يه دعا برات می‌نويسم هم‌چين يه دختر جنی رو عاشق‌ات می‌كنم حالا ببين. ببين چه ماه می‌شی وقتی می‌خندی. آفرين! [همين لحظه نخودها (با نخ نامرئی) به صورت معلق از روی زمين در فضا قرار می‌گيرند.] اِ؟ ... اذيت نكن... اين علامت اينه كه تو به حرف‌ام گوش دادی ... آفرين! حالا اون‌ها رو درست كن، زود باش كه اگه يه كی رد شه، شك می‌كنه! [نخودها می‌افتند.] بدو ... [در مغازه را باز می‌كند و جن را می‌گيرد و بيرون می‌اندازد] زود بيا اون كتاب‌ها رو هم بردار بيار ... گره دختره رو باز كن‌ها، آفرين! [حسين آقا كركره‌ی مغازه را تا آخر پايين می‌كشد ... صدای خنده‌های شيطنت‌آميز و خنده‌ی حقه‌بازش را می‌شنويم ...]

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.