|
كفش
سيدمحسن موسوی
ariya2008_ir
[ @ ] yahoo.com
کفشهای ولگرد
خيابان را پشت پا انداختند
هنوز اتفاق بند آخر نيفتاده بود
که چشمان مرا پاهای تو دويدن گرفت
به
بهانههای پيچ و تاب خوردهی رفتنات
با همان دستان بینفسام صدايت میکنم
...
و دو
باره
نتهای سنگين خيابان
پای دار میميرم زير باران
در گردش چترهايی که ايستادهاند
به انتظار روز ميهمانی
تا روی اندامام سياه بپوشانند،
سياه.
é |