|
جايی كه آسمان تشنه بود
غلامعباس مؤذن
ga_moazzen
[ @ ] yahoo.com
هيچ
كس نمیداند كه من دارم میميرم! میدانند كه يكی از همين روزها خواهم
مرد، اما نمیدانند كه اين جانور از درون خودشان به من منتتقل شده و
دارد مرا میخورد. البته اگر باز هم پی میبردند كه اين سرطان، جايی
در تهِ درونشان منزل كرده، شايد بترسند و پچپچی كنند، اما بالاخره
متوجه میشوند كه آنها فقط ناقلان اين بيماریاند. حتا ستاره و سحر،
همين طور همسرم از اين موضوع بیخبرند. تنها يك جانور كه نبود تا
تكليفام را با آن روشن كنم. چندين هيولای ريز و درشت، دست به دست هم
دادهاند و به اتفاق يكديگر، پيكری واحد را پیريزی كردهاند.
ريشههايشان را در قلبام فرو برده و كاشتهاند. فكر میكنم تا حالا
ديگر به مغزم رسيده باشند چون نمیتوانم مثل گذشته فكر كنم. تند، و با
سرعتی غير قابل تصور اطلاعات را در آن پردازش میكنم طوری كه گاهی
اوقات به خودم تعجبام میگيرد. میدانم كه اين نقصیست كه در سلولهای
مغزم فعال شده، چندين دستور را در آن واحد با هم گرفته و انجام میدهم.
سرعت در تصميمگيری و به اجرا گذاشتن آنها وقتی كه غير طبيعی باشد، يك
ايراد است. زمانی كه تازه در قلبام رسوخ كرده بودند نيز همين تحول را
آنجا احساس میكردم. ديگر دلام نمیگرفت، ناراحت نمیشدم از وقايع
بیرحمانهای كه در اطرافام میگذشت. البته اين را هم گفته باشم كه
دریچهای مثل حجابی را كه خداوند بر بندهگان ناخالصاش كشيده است تا
كسی به محارم و رازهای او پی نبرد، انگار از روی چشمهايم بر
داشتهاند. هر حركتی را كه در گذشته برایام ناجوانمردانه و زشت
مینمود، ديگر به راحتی پذيرفته و برای آن جوابی منطقی دارم. حالا
میدانم كه زندهگی شيطان، منوط به وجود خداست! به عبارتی هر چه مشكلات
و عذاب است از بودن نور است كه موجب میشود تاريكی بيشتر نمود پيدا
كند. هر چهقدر كه روشنايی شديدتر باشد آن روی سكهاش تاريكتر، شدت
میيابد. يكی از آنها بايد كوتاه بيايد و خود را كنار بكشد. فرقی
نمیكند كدام يكی باشد. چيزی درون من، تمام اطلاعات واقعی را در خودش
دارد. مثلا میدانم كه اينها همهگی نتيجهی فعالتر شدن همين
هيولاست. به همين خاطر، وقتی كه خطايی را مرتكب میشوم، ديگر احساس
گناه نمیكنم! اصلا گناه ديگر مفهوم و معنی گذشته را برایام ندارد.
سرطان درونام به من فهمانده است كه بعضی از معانی به تعداد شعور
آدمها پیريزی و ساخته شدهاند كه دائم تغيير شكل پيدا میكنند. از
نگاه يك رئيسجمهور، دروغ يك ارزش است، اما از ديد يك معلم ممكن است
ضدارزش باشد. حالا ديگر میدانم كه دروغ گفتن به زنها هيچ گناهی
ندارد، اما عكساش صادق است. شايد به خاطر اين كه زنها، حداقل در
طبيعتشان، چند درجه از مردها پايينتر قرار دارند! آدمهای معمولی
پذيراترند. اين را هيولا به من ياد داده است و به مركز تصميمگيری مغزم
القاء میكند. البته خوب هميشه اين طور نيست. هميشه اين قدر راحت
نيستم. گاهی از روزها، به خصوص وقتی كه گرسنهام میشود دو باره وضعيت
به حالت عادی بر میگردد. احساس گناه ديگران مثل اسب از بند گسيختهای
كه كرهاش را گرگهايی محاصره كردهاند بر سرم سم میزند.
مخام داغ میشود و باد میكند. به نظرم میرسد منفجر شده است و
تكههای جمجمهام از وسط سرم مثل دو شاخ گوزن نری كه برای تحكيم
قدرتاش ميان گروه، با نرهای ديگر میجنگد، به دو طرف رفته و الان است
كه كاملا بشكند و به زمين بيفتد. تنها تفاوتاش در اين است كه وقتی
نرها با هم میجنگند، میدانند كه مادهها و ضعيفترهای گروه چهار چشمی
آنها را زير نظر دارند و میپايند. دلخوشی من لذت كوچكیست كه پس از
پايان نبرد هيولا با سلولهايی كه درونام را ساختهاند، به من دست
میدهد. آخرين تجربه كه آموختم اين است كه ديوها میتوانند خوب هم
باشند. هيولای خوب به تعداد زياد وجود دارند كه شلاق اسمشان را
میخورند. اولين باری كه به حرف دوست جديد درونام گوش دادم، صلات ظهر
يكی از روزهای خدا بود وقتی كه خورشيد در وسط آسمان رسيده و سايهی
آدمها ديگر دنبال آنها نبود. به طرف ايستگاه اتوبوس در يكی از
ميدانهای شهر میرفتم كه به من فرمان داد تا اذان ظهر را وسط ميدان
بخوانم. مردم به شعورم شك كرده بودند، اما من لذت میبردم هر چند كه
میدانم پيش آنها به ذلت رسيده بودم.
é |