سال سوم، شماره بيست و دو خرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

در حاشيه‌ی روزهای انتخاب نهم

كدام اصول‌گرايی؟ كدام ...

يك رأی در هم ريخته

پاره‌ها: پاره‌ی پنجم

مدنيت ايده‌آل و مدنيت اتوپيای نيچه

عرفان و دوران ايرانی

... وب‌لاگ‌ستان، عوام و نخبه‌گان

عرصه‌ی عمومی وب‌لاگ - 2

بيست و پنج ساله شده‌ام

جايی كه آسمان تشنه بود

نامه‌هايی به نشانی هيچ كجا

جرم عاشقی

لانه‌ی لب‌خند و كلام

بی‌نام

تو كری

بر هم مگذار

خون زير ناخن‌هايم

رود

هفت پاره‌ی شاعرانه

 

 باز هم از محمود در همين شماره:

 هفت پاره‌ی شاعرانه

 

 

 

نگاهی به ريشه‌ها - بخش سوم

عرفان و دوران ايرانی

محمود كوير

mahmoodkavir [ @ ] hotmail.com

 

پس از جدايی ايرانيان از هنديان، كه از نزديك پنج هزار سال پيش آغاز می‌شود، در عرفان ايرانی دگرگونی‌های بسياری پيش آمد:

ايرانيان با بوميان داخل ايران و به ويژه غرب ايران آميختند و با آنان، زروان‌گرايی، رياضت و دوری از دنيا، خواب‌گزاری و اهميت دادن به رؤيا، ستاره‌شناسی و سحر و جادو نيز به عرفان سرريز شد.

با برآمدن آيين زرتشت و قدرت مركزی ماد و هخامنشی در ايران، دين و سياست تغيير چهره داد و با قدرت درآميخت. بسياری از آن بنيادهای آزادانديشانه و والای انسانی را مسخ كردند.

بخش بزرگی از زنخدايانی چون سيمرغ و رام، تا مرتبه‌ی خدايان درجه‌ی دوم پايين آورده شدند.

جای سيمرغ را اهورا گرفت و آن بن زيبايی كه بر اين باور بود كه جهان آفريده نشده، بلكه روييده و پديد آمده است، به افسانه‌ی آفرينش به وسيله اهورا، تغيير داده شد.

نور و تاريكی كه در هم آميخته بودند و از هم بر می‌آمدند، از يك‌ديگر جدا ساخته شدند، تا يكی جای‌گاه اهورا باشد و ديگری، ديار اهريمن.

سيمرغيان و آزادانديشان به نام زنديق و مغ و مانی و مزدك قتل عام شدند. دبستان آن‌ها به زير زمين‌ها و نهان‌گاه‌ها پناه برد و در شكل جنبش‌های اعتراض‌آميز مزدك و مانی و ... رخ نشان داد.

اگرچه زرتشت خود هنوز به كار و شادمانی و زنده‌گی با سعادت اهميت می‌داد، به قدرت رسيده‌گان به تدريج آن انديشه‌ها را نيز مسخ ساختند.

عشق كه بن و گوهر هستی بود، از جهان كه فرزند و برآمده از آن بود، رانده شد.

گويند كه رمز عشق مگوييد و مشنويد

مشكل حكايتی‌ست كه تقرير می‌كنند

اما اين حكايت در گذر تاريخ باقی ماند. و آن چه مولانا از آن می‌سرايد، همين حكايت است:

بشنو اين نی چون حكايت می‌كند

از جدايی‌ها شكايت می‌كند

حكايتِ گم كردن ريشه‌هاست و بنيادهای خويش. با اين همه، ام‌روز بر ماست كه از ميان همين آثار به ريشه‌های اين فرهنگ دست يابيم.

به نوشته‌ی بندهشن، كيومرث يا گياه مرت، آن گياه و تخم روييده، كه نخست سيمرغ با بال‌افشانی بر فراز درخت همه‌تخمه، وی را بر جهان افشانده است تا در خود و از خود برويد، به جهان آمد: «از تن كيومرث هفت گونه فلز به پيدايی آمد. و از آن تخم كه از پيكر او بر زمين افتاد، به چهل سال، مشی و مشيانه بر رستند،» كه همان جم و يا يم و يمه و مهلی و مهليانه باشند.

در روييدن نخستين جفت آدمی نيز، برابری و هم‌بالا بودن آنان ديده می‌شود: «با به سر رسيدن چهل سال، ريباس تنی يك ساقه، پانزده برگ، مهلی و مهليانه از زمين رستند، هم‌بالا و هم‌ديسه بودند.»

هرمزد به آنان می‌گويد: «شما را با عقل سليم آفريدم، جريان كارها را با عقل سليم به انجام رسانيد. انديشه‌ی نيك انديشيد. گفتار نيك گوييد. كردار نيك ورزيد.»

 

در اساتير آفرينش، البرز كوه مقام مهمی دارد. خانه و كاخ جم است و مركز بسی رويدادها. بنا به نوشته‌ی بندهشن: «كوه البرز پيرامون جهان چون افسری به گردش است به پاكی.» همه‌ی كوه‌ها از البرز فرا می‌رويند. بيست رود بزرگ از البرز زاده می‌شوند. ايزد سروش كاخ‌اش بر فراز البرز است. هوم، سرور گياهان كه بی‌مرگی را می‌آرايد، بر البرز كوه می‌رويد. البرز كوه جای‌گاه عارفان نام‌آوری چون زال و كی‌خسروست و آشيان سيمرغ نيز هست.

 

از ايزدان كهن، سروش به عرفان اين دوران نيز راه می‌يابد. او بر نظم جهان مراقبت دارد و پيمان را پاس می‌دارد. يشت يازدهم و يسنه‌ی پنجاه و هفتم در باره‌ی اوست. وی بی‌نوايان را خانه‌های استوار می‌سازد و خشم را با گرز فرو می‌كوبد. هر شبانه‌روز سه بار جهان را می‌پيمايد تا هستی را نگه‌بانی كند. او هر سحرگاه، با ياری رشن، هستی را كه حاصل عشق‌بازی بهرام و رام است، از نو می‌زاياند و جهان هر روز نو می‌شود و جهان با شعر و موسيقی و رقص و شادی زاده می‌شود و چونان گلی می‌رويد. و اين همه در جان آدمی‌ست. سيمرغ و بهرام و رام، آن سه تای يگانه‌اند كه در همه‌ی ذرات هستی پراكنده‌اند.

سروش به نام هاتف و پيام‌آور و همان سروش، در عرفان ايرانی بسيار ستايش شده است:

به‌جز ثنای جلال‌اش مساز ورد ضمير

كه هست گوش دل‌اش محرم پيام سروش

يا

هانفی از گوشه‌ی می‌خانه دوش

گفت: ببخشند گنه! می بنوش!

 

فر و فره نيز از اساتير بسيار كهن و هم‌زاد عرفان بوده است. فر و فره و خر و خره و خوره و كر از يك ريشه‌اند و به معانی گوناگون به كار رفته‌اند. فروغ و روشنايی و نور كه بر برخی افراد تابيده می‌شود و يا از آنان دور می‌شود:

چو اين گفته شد، فر يزدان از اوی

گسست و جهان شد پر از گفت‌وگوی

به معنی زيبايی و شكوه روحانی و هوش نيز آمده است. قدرت و شكوهی‌ست كه بر نيكان تابيده می‌شود. همان نيمه‌ی تاب‌ناك و رخشان همه‌ی آدميان و هستی‌ست كه گاه چهره می‌نمايد و گاه پنهان می‌شود. در نام‌ها و واژه‌هايی كه با انديشه و مباركی هم‌خانواده‌اند، باقی مانده است، چون: فرنگيس، فرهنگ، فرهيخته، فريدون، فرخنده.

شايد نام رود كر و كوه‌رنگ و كارون و آب كر همه از اين نيروی پاك و زلال آمده باشد. خره تاو به معنی خرد تابنده و خرابات يا خورآباد و خراسان نيز از همين نام است و خرابات تا روزگار صفويان از مراكز درس و آموزش عرفان كهن ايرانی بوده است و پيران مغان در آن‌جا مردمان را با انديشه‌های والای عرفانی آشنا می‌كرده‌اند.

 

بنا بر اساتير اين دوران عمر جهان دوازده هزار سال است و در سه هزار سال آخر نجات‌بخش‌ها ظهور می‌كنند. نخست هوشيدر و در هزاره‌ی دوم، هوشيدر ماه و سرانجام سوشيانس می‌آيد و پايان جهان فرا می‌رسد و چنان كه در عرفان ايرانی‌ست و در بندهشن و دينكرد نيز آمده است: «همه‌ی آفرينش را همان‌گونه كه خانمان و منشاء روشنی‌ست، به خلوص و پاكی و بی‌آهويی و بی‌نيازی و كام‌يافته‌گی و بی‌پتياره‌گی، همه شادی ترتيب يابد.»

ما به فلك بوده‌ايم، يار ملك بوده‌ايم

باز همان‌جا رويم، جمله، كه آن شهر ماست

اين‌جا سخن از آن شهر خرم و خندان و سراسر طرب و شادمانی‌ست، كه شايسته و بايسته‌ی انسان است و ريشه در فرهنگ و اساتير ايران دارد. شهری كه سياوش نمونه‌ی آن را بر زمين بنيان نهاد. آن نيك‌شهری كه كی‌خسرو بنا نهاد. بنگريم كه در جهان‌نگری عارفانه‌ی آن روز سخنی از عذاب و آزار و دوزخ نيست. سخنی از نابرابری و دشمنی نيست و سرانجام و سرآغاز همه و همه نيك است و عشق است و خرد. بنا به روايات پهلوی پس از ظهور سوشيانس: «همه‌ی مردم دين بردار شوند. يكی به ديگری دوست و مهربان شود. هيچ مردم زنده پس ار آن نميرد. همه‌ی خورش‌ها و آسايش‌ها كه مردمان را از آن رامش، آسانی و آسايش است، ايدون باز آيد.»

انديشه‌ی نجات‌بخش سپس به آيين مانی و مسيح و اسلام راه يافت و آن نكات رازآميز و زيبای خويش را كه رسيدن انسان به بن و گوهر تاب‌ناك خويش است از كف داد. بنگريم كه مسيح و نسيم و بلبل عرفان چه تصويری از اين آرمان شهر و فردا دارند:

مژده ای دل كه مسيحا نفسی می‌آيد

كه ز انفاس خوش‌اش بوی كسی می‌آيد

يا

خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندی دهيم

كز نسيم‌اش بوی جوی موليان آيد همی

همين طور

بلبل عاشق تو عمر خواه كه آخر

باغ شود سبز و سرخ گل به‌در آيد

و

رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند

چنان نماند، چنين نيز هم نخواهد ماند

باز هم

هم بحر پر گوهر شود، هم شوره چون كوثر شود

هم سنگ لعل كان شود، هم جسم جمله جان شود

و

صفا آمد، صفا آمد، كه سنگ و ريگ روشن شد

شفا آمد، شفا آمد، شفای هر نزار آمد

 

افسانه‌های بهشت و دوزخ نيز از زمان زرتشت و مهريان به اين سو رواج يافت. سفر رؤيايی به آن جهان، از ديدار ويراف، از موبدان برجسته، در اساتير آغاز می‌شود و بسيارانی، افسانه‌ی پل صراط و دوزخ را از آن‌جا می‌آورند. به اين قسمت از تصوير چينوت پل يا پل صراط در بندهشن دقت كنيد و أن را با آن‌چه در ديگر كتاب‌ها آمده مقايسه كنيد: «تيغه‌ای به بن كوه البرز دارد و تيغه‌ای به سر كوه البرز و به سوی نيم‌روز دارد ... بدان ميانه‌جای، تيغی تيز، شمشيروار ايستد كه او را نه نيزه بالای، درازا و پهناست. آن جای ايستند ايزدان مينوی كه به مينويی روان پرهيزكاران را پاكيزه كنند و سگی مينوی بر سر آن پل است و دوزخ زير آن پل است ... كسی كه او را گناه و كرفه برابر بود، آن‌گاه او را به همسته‌گان دهند. همسته‌گان جايی‌ست چون گيتی، هر كس را بدان پايه كه ايشان را كرفه است جای دهند، نشانند.»

 

آرزوی زنده‌گی به‌تر و برپا داشتن شهر آرزوها، همواره با انسان بوده است. زنده‌گی به باور عرفان ايرانی جست‌وجوست. بهرام كه هستی از عشق او با رام می‌رويد، نماد سلوك و جست‌وجوست. حقيقتی كلی و تغييرناپذير وجود ندارد. كه انسان بخواهد به آن برسد. هر چه هست همين راه است و راه. و راه نيز يكی نيست. هزار هزار راه و بی‌راهه و گم‌راهه است. و زنده‌گی جست‌وجويی‌ست شادمانه در هزار راهه‌ی زنده‌گی. راز آن نيز عشق است. عشق است كه هستی را می‌زاياند. هستی گوهر زايا و رويای عشق است در اين جست‌وجو. عارفان بزرگی كوشيدند تا  شهر شادمانی و طرب، شهر عرفان، را بر زمين و در ميان آدميان بنا نهند. اين تلاش و رؤيا و آرزو به سه شكل، جامه بر تن كرده است:

در دنيای دور گذشته‌ها و عالم رؤيا و تخيل به شكل بهشتی كه زاد و رود نخستين آدميان بوده و از آن ديار زيبا به زمين تبعيد شده‌اند. اين شكل در عرفان كهن ايرانی جايی نداشته است و آن‌چه شكوه و شكايت از جدايی از اصل و آرزوی روزگار وصل در ادبيات می‌بينيم، بيش‌تر آرزوی روزگار به‌تر و دريافت ريشه‌ها و فرهنگ گذشته‌ی خويش است. در اين انديشه، انسان بر همين زمين روييده و باليده و بايد كه بهشت خويش را نيز در همين جا بنا نهد.

شكل دوم آن در دنيای دور آينده به صورت مدينه‌ی فاضله و اتوپيا و آرمان‌شهر و حكومت خردمندان و شايسته‌گان است.

شكل سوم، تلاش در بنای بهشت بر زمين و يا برپا داشتن باغ‌ستان است كه از همان ريشه‌ی بغ به معنی خدا آمده است. مانند باغ‌های معلق بابل و باغ‌ستان (بيستون) و تاق بستان (بغ‌ستان) و بغداد (باغ‌داد) و باك تريايا بلخ (باغ بزرگ يا باك بزرگ) از نمونه‌های آن است. شكل‌های نمادين آن هنوز در ساختمان خانه‌های قديمی، به ويژه در كاشان و يزد و در نقش قالی‌های ايرانی، ديده می‌شود كه همان هفت حاشيه را دارد و سپس باغ و گل و پرنده‌ها هستند و در ميان حوض و چشمه آب قرار دارد.

به‌ترين نمونه‌ی اين بهشت زمينی كه ريشه در عرفان ايرانی دارد، تخت جمشيد است. تخت جمشيد نماد باغ بهشت است. به جای درختان بهشتی، ستون‌های سنگی از دل گل‌های نيلوفر كه زهدان آفرينش است، روييده‌اند و حيوانات بهشتی چون گاو و اسب و شير، بر اين درختان سنگی روييده‌اند و آن را آرايش می‌دهند. جمشيد، آفريننده‌ی نوروز و آتش است و نام اين كاخ‌ها كه برای برگزاری نوروز و گرامی‌داشت آتش و نور و تبرك بخشيدن به گياهان و حيوانات ملل مختلف جهان برپا شده بود، نيز تخت جمشيد می‌باشد. اين بنا نه برای پايتختی نه برای مقاصد نظامی بنا شده بود، بلكه باغی بود برای پذيرايی و تبرك.

ابن بلخی در فارس‌نامه در باره‌ی تخت جمشيد می‌نويسد: «هر كجا صورت جمشيد به كنده گرد كنده‌اند، مردی بوده است قوی. كشيده‌ريش و نيكوروی و جعدموی و در بعضی جاها صورت او گرد است و چنان است كه روی در آفتاب دارد.» آرتور پوپ در كتاب هنر ايران، آن را شهری مذهبی می‌خواند و مسعودی در مروج الذهب آن را معبدی بزرگ با تصاوير پيامبران می‌شناسد. مهرداد بهار آن را باغی با درختان سنگی می‌نامد.

در فرگرد دوم ونديداد، بسيار از جم سخن رفته و ساختن بهشت جم يا ورجمكرد، چنين فرمان داده شده است: «در آن‌جا جوی آبی جاری نما. چراگاهان فراهم كن. خانه‌ها و سراها و سرداب‌ها و ايوان‌ها و رواق‌ها بنا نما. تخم‌های مردان و زنانی كه بر زمين به‌ترين هستند در آن‌جا جمع كن. هم‌چنين تخم‌های جانورانی كه بزرگ‌تر و به‌تر و زيباترين هستند در آن‌جا گرد آور. از ميان گياهان آن‌چه بلندتر و خوش‌بوتر است و از ميان غذاها آن‌چه لذيدتر و خوش‌بوتر است تخم‌های آنان را در آن‌جا حفظ نما ...» و در اين سرا مرگ و آزار و دشمنی و بيماری و رنج راه ندارد.

از ديگر بناكننده‌گان بهشت عرفانی بر زمين، سياوش، نماد آزاده‌گی، پيمان‌داری و صلح‌جويی‌ست. او بهشتی شگفت به نام گنگ‌دژ بنا می‌نهد كه:

كزين بگذری، شهر بينی فراخ

همه گلشن و باغ و ايوان و كاخ

همه شهر گرمابه و رود و جوی

به هر برزنی، رامش و رنگ و بوی

همه كوه نخجير و آهو به دشت

بهشت اين چو بينی نخواهی گذشت

تذروان و طاوس و كبك دری

بيابی چو بر كوه‌ها بگذری

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همه جای شادی و آرام و خورد

نبينی در آن شهر بيمار كس

يكی بوستان از بهشت است و بس

همه آب‌ها روشن و خوش‌گوار

هميشه بر و بوم او چون بهار

گنگ يا بهشت مقدس بر زمين، سپس از ايران به شرق و غرب جهان رفته است. در زبان چينی نيز گنگ مقدس است. رود مشهور و مقدس گنگ در هند قرار دارد. برج‌های هفت گانه بر گرد همدان نيز گونه‌ای بهشت بوده‌اند و شايد نام همدان از اين واژه‌ها تشكيل شده است: گنگ + مت + انه. مت در اوستا به معنی جاودانه و گنج جاودان و يا گنگ جاودان و يا بهشت جاودان است. هم‌چنين نام قديمی چاچ يا تاشكند، گنگ بوده است:

درآمد به آن شهر مينوسرشت

كه تركان‌اش خوانند: گنگ بهشت

بهاری در او ديد چون نو بهار

پرستش‌گهی نام آن: قندهار

هم‌چنين گنگ بهشت نام قلعه‌ای بوده كه ضحاك در شهر بابل ساخته است. بيت المقدس نيز يكی از همين خانه‌ها يا باغ‌های مقدس بهشتی بوده است:

به خشكی رسيدند، سر كينه‌جوی

به بيت المقدس نهادند روی

چو بر پهلوانی زبان راندند

همی گنگ دژ هوخت‌اش خواندند

به تازی كنون خانه پاك خوان

برآورده ايوان ضحاك دان

از اين همه بر می‌آيد كه مركز اين جهان عرفانی و باغ‌های بهشت، همان بلخ و نوبهار بلخ بوده است و فردوسی نيز از پرستش‌گاه‌های بزرگ بلخ چون نوش آذر ياد می‌كند. در بندهشن نيز مكان گنگ‌دژ را خراسان دانسته، چند فرسنگ دورتر از دريای فراخكرت. در تاريخ بخارا. حصار ارگ بخارا يا قهندژ بخارا را گهنگ‌دژ و گنگ خوانده و به صورت كنگ نيز در كنگان و كنگاور باقی مانده و به شكل كند نيز در تاشكند، كندوان، كندو. سمركند و نيز به شكل‌های: كمب، كمبه، گنبه، گنبد، گنبه، گمبه و به معنی نيايش‌گاه و خانه، حتا در زبان‌های اروپايی راه يافته است.

اين بهشت زيبای گمشده از جان و جهان آدمی بوده است، كه عارفان و شاعران را به سوی خويش می‌كشانده و ادبيات و فرهنگ ما بر آن باليده و از آن سيراب شده است. بهشت گمشده‌ی درون آدمی:

خود ز فلك برتريم، وز ملك افزون‌تريم

زين دو چرا نگذريم؟ منزل ما كبرياست

يا

مژده‌ی وصل تو كو، كز سر و جان برخيزم

طاير قدسم و از هر دو جهان برخيزم

آری! طاير قدس است آدمی! سيمرغ بلندپرواز قاف جان است آدمی! و چنين است كه نی‌نامه‌ی مولانا، با فريادی از اين جدايی، جدايی انسان از نيمه‌ی تاب‌ناك و رخشان خويش، از ريشه و باغ‌ستان سبز خويش، آغاز می‌شود. اين مولاناست كه نی است. اين نی است كه مولاناست. اين انسان است كه از نی‌ستان درون خويش بر كنده شده است:

بشنو اين نی چون حكايت می‌كند

از جدايی‌ها شكايت می‌كند

كز نی‌ستان تا مرا ببريده‌اند

از نفيرم مرد و زن ناليده‌اند

و اين اشتياق به كشف گوهر تاب‌ناك درون در همه‌ی ذرات هستی نهاده است. دين و آيين آن مردمان در آن روزگار دور چنين بوده است. دين برای آنان چيزی جز كشف گوهر درونی خويش نبوده است. انسان و هستی هر سحرگاه با بوسه‌ی خدا زاده می‌شود و خود خداست و با خدا يكی است و آن همه فرياد انا الحق چيزی نبود جز اين. آن همه خروش مولانا و عطار و حافظ، برای شادمانی و سرور و دست‌افشانی و پای‌كوبی را، آن همه فرياد عاشقانه‌ی آنان برای رهايی از تعصب و عقل خشك و زهد ريايی را، چرا از ياد برده‌ايم؟

بيا تا گل بر افشانيم و می در ساغر اندازيم

فلك را سقف بشكافيم و طرحی نو دراندازيم

اين چه سخنی‌ست كه حافظ گفته است! بياييد آن را بار ديگر بخوانيم! نه، تنها نخوانيم! تفسير و تحليل و تأويل‌اش هم نكنيم! ساده و زلال و روان است اين شعر! جان دارد و با من و تو سخن‌ها می‌گويد.

مشكل اين‌جاست كه دنبال تفسير و تحليل‌اش تا آن‌جا می‌رويم كه خودش را از ياد می‌بريم. راستی كه چه هوايی در سر داشته است اين رند شيراز كه گفته است:

بر باد اگر رود سر ما، زان هوا رود

سخن روشن است. سخن از مقام آدمی‌ست. مقام عشق است. مقام آزاده‌گی‌ست. مقام خرد است. مقام داد است. مقام مهر است. مقام مداراست. فراتر از همه‌ی مرزها و ديوارها و بندها:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

تعصب و كعبه و بت‌خانه كجا و فرياد مولانا كجا كه:

نيمی‌ام ز ترك‌ستان، نيمی‌ام ز فرغانه

نيمی‌ام ز آب و گل، نيمی‌ام ز جان و دل

تعلق‌ها و وابسته‌گی‌های آيينی و نژادی و سياسی كجا و گل‌بانگ عاشقانه‌ی حضرت حافظ كجا كه:

غلام همت آن‌ام كه زير چرخ كبود

ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

اين سخنان گوهر و جان عرفان ايرانی‌ست. ريشه و بن فرهنگ و دانش ايرانی است.

 

سيمرغ اما، پايه و بنيان شناخت فرهنگ ايران است. سيمرغ كه بر فراز درخت همه‌تخمه بر دريای فراخكرت در ميان زمين آشيان دارد، با بال‌افشانی خويش، تخم هستی را بر جهان می‌افشاند و هستی در دريايی از نشاط و شادمانه‌گی و با موسيقی و سرود هر سحر، زاده می‌شود، می‌رويد و در خود افشانده می‌شود.

سيمرغ از عرفان كهن ايرانی به سراسر اساتير جهان بال می‌گشايد و از شاه‌نامه در می‌گذرد و به عطار می‌پيوندد.

سيمرغ بر فراز كوه البرز نيز آشيان دارد و دايه و پرستار انسان و آزاده‌گی‌ست. هر بال‌اش هنر و شادی و بر هزار سوراخ منقارش نواهای زنده‌گی و موسيقی دارد. وی در آثار سهروردی راه پيدا می‌كند. بخش مهمی از انديشه‌های اين فيلسوف برجسته، پيرامون سيمرغ شكل می‌گيرد. جبرئيل نيز نشان‌های بسيار از او دارد، اما اگر در اساتير ديگران خميره‌ی انسان از خاك است، در اساتير ايرانی و آن‌جا كه به سيمرغ گره می‌خورد، اين گوهر و تخمه از آتش است. سيمرغ نهاد و تخمه‌ی آتش است. نور می‌افشاند تا هستی از دل تاريكی بزايد. بنا بر اين اساتير، آدمی در هر آن و دم، آبستن و حامله‌ی اين نور و روشنی و نو شدن و نيك شدن و شادمان شدن است. هستی، آبستن اين تر شدن و ترانه‌گی و شادمانه‌گی است.

سيمرغ، آن روياننده‌ی هستی و افشاننده‌ی زيبايی، اما آشيان در جان آدمی دارد. در همه‌ی ذرات هستی بال بال می‌زند.

سی مرغ همان سيمرغ است و در دل و ميان هستی خانه و آشيانه دارد.

 

ادامه دارد ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.