|
تو كری
ساناز سيداصفهانی
sanaz_s_esfahani
[ @ ] yahoo.com
آنگاه كه چشمانام در ورطهی ناباوری میسوخت
و نبضام در آسمان میزد
آنگاه كه سوزنی زيرك پيلهی تنهايیهايمان را چه زيركانه كرد سوراخ
و من را پرتاب به امروز ...
تو نفهميدی كه چشمان من در گرمای اشكهايم آب شد و كور
تو نديدی كه تنها تو آنگاه «گاه» بود كه تو نشنيدی!
...
صدايم در افق پرتاب بود
تو فقط خراشيدی
امروز لختههای خون اتاقام را پر كرده
تو فقط خروشيدی
و در من مثل كرم مثل موريانه صدا شدی
ضجه شدم
ضرب زدی
ضربه زدی
و چه بیرحمانه سجدهی من را كه كوه بودم هزار رنگ
روح
بودم رنگينكمان
له كردی!
آنگاه كه چشمانام در ورطهی ناباوری میسوخت
و شيارهای تقدير كف دستام عميق شده بود و تنهايیاش را خدا ديد
تو نفهميدی، تو خنديدی!
كاش شانههايم اين قدر خاك گرفته نبودند
قديمی و كهنه
كاش تو همان باغبان هميشهگی بودی كه با آن دستهای خاطرهدارت
كرمهايم را لگد میكردی
كاش چشمانات خيسی گاههايم را میديد
افق من چه نازك بود و تبدار
او در ناباوری ايستاد
تا خورشيد بالا بيايد و در آن محو شود ...
كاش میدانستی كه زندهگی را با سوزن تزريق نمیكنند و كينه را با سرم پاك!
كاش تمنای خونام را در آن گاهك كوچك ورمكردهی تبدار میديدی
كه افسردهگی هميشه مظلوم است
و من چه بیرحمانه در سوزن محو شدم
تو نديدی
تو نشنيدی
كاش عريانی كف دستام را میپوشاندی و سجدهام را میسرودی
... من همان پروانهام كه بالهايم سوخت
من همان كوهام
آتشفشانی خاموش
همان افق نازكام در پهنای خاطره
كه تو با نخ نازك يادهايت بادبادك شاعرانهی مرا تكان تكان میدادی
و تو نديدی كه باد آمد و مرا برد
تو توفان را نديدی
ابرها سياه بودند
آسمان ابری بود
برق داشت
رعد داشت
صدايت كرد، تو نشنيدی
من بادبادكی بودم در آسمان
گم شدم پارهپاره
تو نديدی
و ياد همنفسیهای پيكرهايمان را در لجنزار منطقات خفه كردی
و ياد همپناهیهايمان را در نوای غمناك نی
به باد دادی
تو هيچگاه نفهميدی
تو گاههای های های عاشقانهام را هيچگاه نشنيدی
تو كری!
é |