|
بيست و پنج ساله
شدهام*
شادی بيان
shadi.bayan [ @
] gmail.com
خدا کجا
بود!
هنگامهی
غارت ستارگان
کاینگونه شب تهیست
کاینگونه آفتاب را کشیدهاند در بند
خدا کجا
بود؟
...
من انسان
را صدا کردم، محمد بختیاری
دیشب
تا صبح از کمردرد خوابام نبرد. سپيده زده بود که چشمهايم بسته شد و
به خواب رفتم. توی خواب، آقا جان را ديدم. مثل دیروز به جانام افتاده
بود و زير لگدهايش داشت مچالهام میکرد. آبجی پشت سرش ايستاده بود و
بلند بلند میخنديد. مرتضا هم به دیوار اتاق تکیه داده بود و به سیگارش
پک میزد. من زار زار گريه میکردم و آقا جان با بیرحمی تمام شلاق
میزد. يک دفعه در اتاق باز شد و تو با سرعت وارد شدی. مثل ديوانهها
جلو آمدی و يقهی آقا جان را گرفتی. خون توی صورتات دويده بود و انگار
میخواستی آقا جان را خفه کنی. با عصبانیت شروع کردی به فریاد کشیدن:
"زن منو نزن! زن منو نزن!" آقا جان مثل موش آبکشیدهای شد و عقب عقب
از در بيرون رفت. آبجی هم لرزان لرزان پشت سرش دويد. مرتضا متکای
گوشهی ديوار را گذاشت زير سرش و روی زمین دراز کشيد. من لبخند زدم.
تو نزدیک شدی و آرام دستهايم را گرفتی و از زمين بلندم کردی. من
خندیدم و چپيدم توی بغلات. آخ حبيب! چهقدر بغلات خوب بود! خوب بود.
خوب بود ...
-
سر ظهره! تن لشاِتو تکون بده! بچه سّقّط شد انقده گریه کرد.
بلند
شدم و با چشمهای پف کرده از زور کمخوابی، مرواريد را بغل گرفتم. وسط
کمرم بدجوری میسوخت. به گمانام جای سگک کمربند بود. رفتم توی حياط و
به آبجی سلام کردم. طبق معمول ارث نداشتهی بابايش را از آدم میخواست.
آقا جان حتمی کلهی سحر زده بود بيرون، روزهای فرد شيفت صبح بود. مرتضا
هم لابد سر کوچه با رفقايش، به تماشای دخترها نشسته بود. هر روز کارشان
همين است. چشمچرانی میکنند. متلک بار دخترها میکنند. برایشان سوت
میزنند. يک بار هم با چشمهای خودم ديدم که چادر از سر دختر
بیچارهای کشيدند و قاه قاه به گريه کردناش خنديدند. بیشرفها!
دو
هفته است آبجی نگذاشته پايم را از خانه بيرون بگذارم.امروز اما هر
طوری شده است بايد بروم. بايد بروم! میفهمی حبيب؟
-
آبجی! مرواريد رو که خواب کردم برم بيرون برای شام سبزی بگيرم؟ هوس آش
کردم.
-
حرف زيادی موقوف! مرواريد رو که خواب کردی ناهارو بار میذاری بعدشم
میآی لباسا رو پهن میکنی.
آن
قدر نقنق و عوعو کرد که سرم داشت میرفت. با هزار بدبختی خواباش کردم
و برای ناهار کلهگنجشکی بار گذاشتم. سبد اول لباسها را که پهن کردم،
آبجی دست از شستن کشيد. کمرش را صاف کرد و گفت: "شلوارای آقا جون با
تو." هميشه همين کار را میکند. شلوارهای آقا جان را میگذارد برای
آخر. بعد هم درد کمرش را بهانه میکند و شستنشان را حواله به من. نه
اين که زورم بيايد، نه! تو که نمیدانی حبيب! آقا جانام بواسير دارد.
هر وقت میرود دستشويی آه و نالهاش گوش فلک را کر میکند. بعضی
وقتها از زور درد گريه میکند. برای همين خشتک تمام شلوارهايش
خونیست. اوايل که حالاش بهتر بود، يک بار با مرتضا رفتند دکتر. دکتر
گفت بايد عمل کند. دو سال تمام من و آبجی پولهايش را پسانداز کرديم
تا ببريماش بيمارستان. خدايیاش مرتضا هم آن سال افتاده بود به کار.
دو سه ماهی بيشتر نمانده بود تا پول عملاش جور شود، ولی خودِ
خدانشناساش يک روز صبح، همهی پولها را بیخبر از ما برداشت و بُرد
داد به آن مردک لاشخور عوضی تا قرض و قولههايش را صاف کند و برای چند
ماهی هم ناناش توی روغن شود. از ديدن شلوارهای خونی چندشام میشود.
رويم را میکنم به ديوار حياط و تند تند پارچه را چنگ میزنم. آب لگن
را چهار بار عوض میکنم. حسابی میچلانمشان و بعد هم پهنشان میکنم
روی گوشهی خالی طناب.
-
روده کوچيکه داره بزرگه رو میخوره! چهار تا شلوار تموم نشد؟
آبجی
به ديوار اتاق تکيه داده است و مرواريد را شير میدهد. سفرهی ناهار را
میاندازم. کاسهها را میچينم. آب و نمک میآورم. قابلمهی داغ را که
میگذارم زمين، میگويد: "پياز کو؟" بد جوری گرسنهام. از دیروز عصر
چيزی نخوردهام. بدو بدو میدوم به حياط. از سبد کنج ديوار يک پياز بر
میدارم. با ناخن چنگ میزنم و پوستاش را میاندازم وسط باغچه.
میگيرماش زير شير آب حوض و دو باره بدو بدو میآيم سر سفره. شستن
ظرفهای ناهار را که تمام میکنم، آرام رو به آبجی میگويم:
"آبجی! برم؟ به خدا زود میآم! خيلی وقته آش نخورديم. واسهی آقا جون
هم خوبه!"
صدای
عرعر مرواريد دو باره بلند میشود. برای اين که دل آبجی نرم شود میدوم
و بغلاش میکنم. لپاش را میبوسم و تکاناش میدهم تا آرام شود.
میآيد بچه را از بغلام میگيرد. چشم غرهای میرود و میگويد: "يه
ربع بيشتر نشهها! و گرنه خودت میدونی و آقا جون!" قربان صدقهی
مرواريد میروم: "خوش به حالات! چه مامان ماهی داری!" بعد چادرم را
میاندازم روی سرم و سلانه سلانه از در حياط بيرون میآيم. آبجی پشت
سرم بلند چيزی میگويد. درست نمیشنوم. به سرعت از سر کوچه میپيچم سمت
راست خيابان و سوار اولين تاکسیای که میايستد، میشوم: "چهار تا
چهارراه بالاتر! دم پارک بزرگه!"
آخ،
ديگر تمام شد! تمام شد! آقا جان خواباش را ببيند که دستاش به
جنازهام هم برسد. مردک مفنگی وحشی! آبجی هم برود برای بچهاش دايه
بگيرد. يک حمال هم برای خانه بياورد. بیوهی سربار عقدهای! الاهی تا
آخر عمر، داغ شوهر دوم به دلاش بماند و توی آن خانه آن قدر جان بکند
تا زمينگير شود و بميرد! مرتضا هم با آن رفيقهای انتر آشغالاش بروند
زير تريلی و گور به گور شوند تا ديگر غلطهای گندهتر از دهاناش نکند
و با رفقای بیغيرتتر از خودش دم در داروخانه نايستند و بلند بلند از
من نپرسند: "داری میری چی بخری؟" تُف به تن لش همهشان!
آخ
حبيب! چهقدر دلام میخواست یک روز میآمدی و پشت به آقا جانِ همیشه
خمارم، جلوی چشمهای دریدهی آبجی و نگاههای هيز مرتضا دست من را
میگرفتی و از این خانه میبردی! چهقدر دلام میخواست يک بار با هم
توی همين پارک، قدم میزديم، حرف میزديم، میخنديديم، گريه میکرديم!
چهقدر دلام میخواست مینشستم برایات يک دل سير چغولی آبجی و آقا
جان و مرتضا را میکردم. بعد تو اشکهايم را پاک میکردی و میگفتی:
"ديگر تمام شده است، فکرش را نکن!" چهقدر دلام میخواست با هم
میرفتيم سر خاک مادر، برایاش گل میگرفتيم، گلاب میگرفتيم، حلوا
خيرات میکرديم. تو روی سنگ قبرش آب میريختی و من با دست، خاک رويش را
میشستم. بعد برای اين که دلمان باز شود میرفتيم بستنی میخورديم.
شيرموز میخورديم. تو اصرار میکردی که ناهار را بيرون بخوريم، ولی من
خودم را برایات لوس میکردم که: "نه، برويم خانه! خودم برایات غذا
میپزم." آخ! چهقدر دلام میخواست يک بار، واقعی واقعی بغلات
میکردم! چهقدر دلام میخواست از تو حامله میشدم. برایات بچه
میآوردم. بچهی تو! بچهی خودم! پارهی تنمان! میگرفتماش توی
بغلام و سينهام را میگذاشتم توی دهاناش. چشمهايش بسته میشد و
انگشت تو را توی دست کوچولويش میگرفت. صدای ملچ مولوچ شير مکيدناش
تمام خانه را پر میکرد و تو غش غش میخنديدی. آخ! چهقدر دلام
میخواست ...
اَه!
لعنت! لعنت! لعنت به اين همه خواب و خيال و رؤيا!
نه
حبيب! انصاف نيست! انصاف نيست که من همهی عمرم را توی خيال سر کنم.
مگر من از نرگس چه کمتر دارم؟ وقتی مادرش سرطان گرفت و مرد، آقا
جاناش گفت: "شوهرت نمیدهم. بنشين خواهر و برادرهايت را بزرگ کن!" يک
هفتهی تمام گريه کرد و عين يک هفته را کتک خورد. دورادور که
میديدماش خيلی دلام برایاش میسوخت. تا روزی که سفرهی دلام را
برایاش باز کردم و او هم شروع کرد به گفتن رازهايش. میگفت آقا جانش
حق نداشته اين کار را با او بکند. میگفت: "اصلا به من چه که مادر مرده
است! برای چه بايد تمام عمرم را به گـُنده کردن اين توله سگها هدر
بدهم؟ آقا جانام برود يک زن ديگر بگيرد برود دايه بياورد. حمال
بياورد." میگفت از بچه بدش میآيد و اگر میگذاشتند شوهر کند، هيچ وقت
نمیزاييد. خيلی خسته شده بود. گاهی میآمد و توی همين پارک قدم میزد.
تا اين که با آن مرد لاغر قدبلند دوست شد. اوايل میگفت فقط برایاش
درد دل میکند، ولی بعد از اين که بُرده بودش پشت آن درخت کاج بلند و
محکم بوسيده بودش، میگفت خيلی دوستاش دارد. همه چيز را برایام تعريف
نمیکرد، مخصوصا اين اواخر. آخرين باری که ديدماش يک سال پيش بود.
درست روز قبل از گم شدناش!
آبجی،
مرواريد را برده بود درمانگاه واکسن بزند. آقا جان و مرتضا هم نبودند.
در خانه را که باز کردم پريد توی بغلام و شروع کرد به گريه کردن و تند
و تند گفتن که: "من بيست و پنج سالامه! مگه نه؟ ديگه آدم شدم! مگه نه؟
مثل مادر! مثل آقا جون! مثل همهی آدمای ديگه! حق دارم يکی رو واسه
شبای سوت و کورم داشته باشم! مگه نه؟ دوستاش دارم! دوستاش دارم! دوست
داشتن گناه داره؟ آخ! وقتی تو بغلاشام، از هيچی نمیترسم. هيچیِ
هيچی! حتا از آقا جون. میخواد بگيردم. گفته میبَرَدم محضر. اصلا
بهدرک! نبره! نبره! از زير لگدای آقا جونام له شدن که بهتره! از
کهنهی گـُهی شستن که بهتره! از خر حمالی کردن که بهتره! بهتر نيست؟
بهتر نيست؟" ...
چرا
حبيب، بهتر است! بهتر است!
حالا
که تو زير آن همه خاک خوابيدهای، ديگر تمام قرار و مدارهايمان باطل
است. حالا که مادر نيست! تو نيستی!
میفهمی حبيب؟ من بيست و پنج ساله شدهام! آدم شدهام!
درست مثل مادر، مثل آقا جان، مثل نرگس ...
* اين داستان پيشتر در
پایگاه وب
زنان ايران منتشر شده
و پس از ارائهی آن توسط خود نويسنده در فروغ باز انتشار يافته است.
é |