|
نبش قبر
ساناز سيداصفهانی
sanaz_s_esfahani
[ @ ] yahoo.com
وقتی صدای باز شدن قفل در را شنيدم، چيزی در دلام فرو ريخت و همه چيز
دوباره برایام زنده شد. با خودم گفتم آمدنام به اينجا حماقت بود.
حماقت محض! سرم گيج رفت، حس كردم اتاق دور سرم میچرخد. ديگر راه فرار
نداشتم. مجبور بودم بمانم. چه میتوانستم بكنم؟ حدس میزدم همه چيز
چهگونه پيش برود. مثل اين بود كه آينده را میبينم ... عكسالعملهای
غزال، عينك دودیاش، منقل هميشه حاضر و آمادهاش، و حرفها، همان
حرفهای هميشهگی، تكرار اجراهای موفقاش.
قبل از اينكه میآمد بايد میرفتم. نبايد گول حرفهای دكتر ستوده را
میخوردم. بعيد بود كه غزال به اين آسانی تن داده باشد به رفتن به
كلينيك. و بعد هم ... نمیدانم ... دكتر ستوده هميشه وقتی حرف میزد در
كلاماش و در لحن گفتارش چيزی بود كه آدم را يكجورهايی تسليم میكرد.
وقتی بعد از يك سال با من تماس گرفت، دست و دلام لرزيد. پيش خودم گفتم
نكند غزال مرده باشد، اما دكتر خبر مرگاش را به من نداد. ازم خواست
سريع به مطباش بروم.
دكتر مثل هميشه پشت ميزش روی صندلی چرمی نشسته بود و آنقدر كوچك بود كه از
گردن به پاييناش را به سختی میديدم. زياد عوض نشده بود. مثل سال قبل
بود. منتها چيزی در گفتارش اضافه شده بود كه مهارتاش را نشان میداد.
با همان لحن خاصاش، با همان چشمان نافذش مجبورم كرد به ديدن غزال
بروم. میگفت: "اين فوقالعاده است! يه تحول عميق روحي! خودش قبول كرده
كه بستری شه، منتها قبلاش میخواد تو رو ببينه. بايد بری ببينیش ..."
و آنقدر دليل آورد كه بالاخره مجبور شدم. مدام روی اين جمله تأكيد
میكرد كه: "غزال میخواد چيزی بهات بده." هرچه فكر كردم چيزی به نظرم
نرسيد. چيزی كه آنقدر اهميت داشته باشد كه من را وادار كند بعد از يك
سال آرامش، به خاطر آن «چيز» بروم به ديدناش. حدس میزدم همهی اين
كارها حقهی غزال است برای اين كه من را بكشاند آنجا.
به خودم كه آمدم روبهرويم ايستاده بود. موهای چرب كمپشت خاكستری رنگش از
زير روسری سياه بيرون زده بود و صورتش پر شده بود از جوش و چروك.
میدانستم كه بايد بااحتياط رفتار كنم و گرنه هيجانزده میشد و میزد همه
چيز را خراب میكرد. سكوت بود. نه من چيزی گفتم نه او. گربهاش كه
هميشه از آن متنفر بودم، وارد هال شد و خودش را كش و قوس داد و دور
پايهی ميز چرخيد. غزال همانطور به من نگاه میكرد. چهقدر شكستهتر
شده بود. از روی مبل بلند شدم. عينك دودیاش را از روی صورتاش برداشت
و پرت كرد روی زمين. دويد به سويم و خودش را محكم به من چسباند. گريه
میكرد. سعی كردم زياد احساساتی نشوم. نبايد زياد حرف میزدم، عصبی
میشد، گريه میكرد، بشقاب پرت میكرد، فرياد میكشيد يا سكوت اختيار
میكرد و خيره میماند به جايی و زير لب با خودش پچپچ میكرد.
نمیخواستم در مورد بههمريختهگی خانه از او چيزی بپرسم. روی زمين پر
بود از مصاحبههايش در زمان شاه و عكسهای فيلمهايش ... و تكه تكه
زغال منقلاش.
خودش به شدت بوی عرق میداد. نگاهام كرد. مجبور شدم نگاهاش كنم. چهقدر
چشمهايش بیروح شده بودند. گفت: "ای بیعاطفه! حالا میآی؟" به خودم
قول داده بودم حرفهايش را جدی نگيرم. بايد صبر میكردم تا چيزی را كه
میخواست به من بدهد، بگيرم و بروم و برای هميشه از شرش راحت شوم.
دستاش را از دورم باز كرد. بعد روی زمين نشست، همان حركت هميشهگی. و
بعد دستام را بوسيد. در آن لحظه متوجه شدم به يك دستاش - دست راستاش
– دستكش سياه رنگی پوشانده. موهايش خيلی سفيد و خودش مچاله شده بود.
خانه را بوی عفونت برداشته بود و هيچ چيز سر جايش نبود. همين طور سكوت كرده
بودم. يك لحظه دلام برایاش سوخت و ياد همهی خاطرهها افتادم و فكر
كردم. خدا مرا به خاطر اين رفتار مجازات خواهد كرد. گفتم: "نگران نباش!
همه چی درست میشه. دوباره همهی كارگردانها میآن سراغات، دوباره
میری جلوی دوربين." سرش را تكان داد و خيره شد به گل روی فرش. گفتم:
"فقط بايد خودت بخوای. باور كن!" نگاهام كرد. در چشمان بیجان سياهاش
افسوس و حسرت موج میزد. به آرامی و با لكنت گفت: "مممی خواام
اممما انگار يه يه يه چيزی تو دلام ششششعشعله میكشه ..." اين
«يه چيزی تو دلام شعله میكشه» جملهای بود كه پارسال وقتی از او
خداحافظی كردم، به من گفته بود. چيزی به روی خودم نياوردم. خاكستر
سيگارش ريخت روی فرش. پرسيد: "اوضاعات روبهراهه، كار و بار خوبه؟"
برای اين كه خوشحال شود، با ناراحتی گفتم: "نه زياد!"
فوری فهميد دروغ میگويم. پوزخندی زد و بلند شد. مانتو سياه پر از لكاش را
درآورد. پشتاش به من بود. گفت: "اگه دكتر ستوده زنگ نمیزد
نمیاومدي؟"
میخواست دوباره همان جنگ روانی «چرا نمیآی بهام سر بزني؟» را پيش بكشد.
ادامه داد: "البته به بچهها مربوط نيست بزرگتراشون چه دردی دارن،
اما تو كه میدونستی ... يه سر بهام میزدي!" هر وقت میخواست
كلافهام كند، من را «بچه» خطاب میكرد. نقطهی ضعفام را خوب
میدانست. اتاق پر از مگس بود و صدای بال زدنشان داشت اعصابام را به
هم میريخت. غزال رفت به آشپزخانه. من هم پشت سرش راه افتادم. در سطل
آشغال باز بود. بوی بدی بيرون میزد. ته سيگارهای روی هم انباشته شده و
نان خشك و پوست تخم مرغ را میديدم كه رويشان دو تا جنازهی سوسك دمرو
افتاده بودند.
گفتم: "مثل اينكه چيزی میخواستی بهام بدي!"
نگاهام كرد. پوزخند زد، اما انگار بغض هم كرده بود. نپرسيدم چرا. جوابام
را نداد، اما گفت: "عزيز هفت ماه پيش مرد. چرا نيومدی خاكسپاري؟"
میدانستم «عزيز» مرده، اما چيزی نگفتم. آه كشيد و گفت: "خدا ازت
نمیگذره!"
دكتر ستوده سال ها قبل گفته بود برای غزال فقط من ماندهام و مادرش عزيز.
و ما بايد به او كمك كنيم. من نمیتوانستم. او همه جا دنبال سرم راه
میافتاد. از دوستانام خجالت میكشيدم، حتا از شاگردهايم. وقتی هم كسی
او را به جا میآورد، میماندم كه چه كنم. خودش ناراحت میشد. دوست
داشت بعد از سال پنجاه و هفت باز هم فيلم بازی كند، اما نشد. خودش هم
مقصر بود. به زمين و زمان بد و بیراه میگفت. دچار وسواس و حواسپرتی
شده بود. تشخيص دكتر ستوده وسواس و افسردهگی بود. البته با مشاوره و
دارو سعی كرد كمكاش كند. عزيز روزبهروز پيرتر میشد. هم سناش بالا
رفته بود هم غصهی غزال را میخورد. غزال نتوانست پيش خودش نگهاش
دارد. وقتی بردماش خانهی سالمندان دچار عذاب وجدان شد و روزبهروز
هم عادتاش به مصرف مواد بيشتر میشد. چند بار خواستم كمكاش كنم،
نخواست، نگذاشت. میگفت: "در دنيايی كه هستم، راحتام ... كمتر به هم
میريزم." البته كم و بيش من هم همين عقيده را داشتم، چون لااقل سازش
را هنوز میزد. وقتی میگفتم: "اگه ترك كنی، بذاری كنار، بهتر از اين
هم میزنی ..." جواب میداد: "زبونات دراز شده بچه!" اما خوب میزد،
گاهی از من هم بهتر میزد.
آن وقتها تنهاتر از حالا نبود، اما اميدوارتر بود. نمیخواست از دنيای هنر
دور بماند. سازهامان را برمیداشتيم و شروع میكرديم به زدن. ده سال
پيش بود. روی همين صندلی مینشست. صاف و قبراق، پاهايش را باز میكرد و
ويولنسل را چون كودكی، نه مثل ساز، بهدست میگرفت. میگفت: "اين
عزيزتر از تو ... اين بچهی من ..." گاهی كه با هم دونوازی میكرديم،
حس میكردم در اين دنيا نيست. حواسام را پرت میكرد، چون عميقتر از
من مبهوت صداها میشد و گاهی دقيقتر، چندانكه حسودیام را تحريك
میكرد. سريع ياد میگرفت و از من بهتر مینواخت. بعدها از او پول
كلاسها را نگرفتم. و اين زمان مصادف بود با وقتی كه فهميد شوهرش
داريوش در اهواز تجديد فراش كرده. داريوش كمتر تهران بود، گاهی فقط
ماهی يك بار میآمد و وقتی كه بيشتر پيشمان بود، كمتر حرف میزد.
غزال شيفته و شيدايش بود. با رژ لب روی آينه و در و ديوار برایاش شعر
مینوشت و ديوانهوار داريوش را ستايش میكرد. من معنی اين وابستهگی
احمقانه را نمیفهميدم. داريوش مردی نبود كه تكيهگاه غزال باشد. از
عكسهای غزال كه گريمشدهاش در فيلمها بود و روی و در و ديوار در
قابهای چوبی نصب شده بود، بدش میآمد و همينطور از شعرهايی كه
برایاش روی آينه مینوشت. گاهی در ميان حرفهايش حس كردم از ويولنسل
هم بدش میآيد و حتا از من.
راستاش حسود بود. حتا به گربهی غزال حسودی میكرد. من اين را خوب حس
میكردم. چشمهايش همه چيز را میگفتند. وقتی به تهران میآمد، كمتر
كلاس را تشكيل میدادم و كمتر پيششان میرفتم، اما خودش هميشه زنگ
میزد و میگفت: "بچه! اگه نيای اينجا، غزال طفلك روانی میشه." گاهی
فكر میكردم اگر بچهای داشتند، همهی زندهگیشان عوض میشد.
هيچ وقت نديدم جلو غرق شدن غزال را در مصرف مواد بگيرد. حس میكردم پير و
چروكيدهاش را بيشتر دوست داشت. نمیدانم. تا اين كه يك روز فهميديم
در اهواز تجديد فراش كرده و همه چيز نابود شد. از آن به بعد بود كه
غزال مثل كنه چسبيد به من.
بين ما همه چيز تمام شده بود، همه چيز! يك سال بود كه همهی اين خاطرهها
را از ذهنام دور ريخته بودم. تنها چيزی كه میدانستم اين بود كه هر
جمعه لباس سياه میپوشيد و از خانه بيرون میزد. نمیدانم كجا يا به
ديدار چه كسی. در هر صورت مهم نبود. من روش زندهگیام را عوض كرده
بودم و ديگر به او و زندهگیاش فكر نمیكردم.
صورتاش پر شده از پرزهای نرم سياه و ابروهايش به هم ريخته و نامرتب بود.
در نوری كه به صورتاش میخورد، موهای بالای لباش را میديدم. يك لحظه
وسوسه شدم راجع به همهی اين چيزها با او صحبت كنم، اما بعد فكر كردم
ممكن است دوباره سرم بازی در بياورد و دوباره گريه و داد و فرياد و
تعريف گذشته و ...
پرسيدم: "دكتر ستوده گفت كه میخوای ..."
نگذاشت حرفام را تمام بكنم. گفت: "با ماشين اومدي؟"
گفتم: "آره!"
رفت به اتاق نشيمن و مانتو سياه لكهدارش را پوشيد. نگاهام نكرد. سرش را
پايين انداخته بود. با عصبانيت گفت: "بيا برو بتمرگ تو ماشينات، من
میآم الان!"
از خداخواسته رفتم. يك ربعی منتظرش شدم. موبايلام را نگاه كردم. شعله سه
بار پيغام گذاشته بود: "كجايی كامي؟ زود بيا خونه، امشب كلی كار
داريم." و پيغام بعدي: "بردار كاموا! كاموا؟ كامو ... كاپوچينو؟ الو
كالباس! كارد بخوره به اون گوشیت ...الو؟" و بعدي: "الو ... مخصوصا
جواب نمیدي؟ چهقدر كارت تو خونهی اون زنيكه طول كشيد؟ من زنگ میزنم
خونهی همون ايكبيری از اونجا میكشمات بيرون."
میدانستم كه تا الان صد بار زنگ زده، اما غزال نه تنها تلفن را كشيده بود،
بلكه آن را خرد هم كرده بود. نفس راحتی كشيدم. بايد سريع كارمان را
تمام میكردم و برمیگشتم پيش شعله.
غزال آمد. با همان عينك دودی به چشماش. يك چتر و يك بيل هم با خودش
برداشته بود. گيج بود انگار. پرسيدم: "چرا اين قدر لفتاش دادي؟"
كشدار و آهسته گفت: "زنگ زدم دكتر ستوده هم بياد. من بهاش قول
دادهام كامی." تعجب كردم. پرسيدم.: "مگه تلفن ..." پريد وسط حرفام:
"من به جز اون گوشی خردشده، يكی ديگه هم دارم بچه! ... دِ راه بيفت
..."
كارش اين بود. قهر كه میكرد تلفن را تا هفتهها از پريز میكشيد يا
گوشیاش را خرد میكرد. چيزی نپرسيدم كه چرا. راه افتادم. سيگارش را
روشن كرد. يك لحظه دلام برایاش سوخت. خواستم نگاهاش كنم و دستاش را
محكم فشار دهم. يك آن دلام برای كلاسهايمان تنگ شد، اما ديگر همه چيز
بين ما تمام شده بود.
نشانیای را كه میداد، نمیدانستم. جادهای خاكی بود. پيچ در پيچ كه هرچه
میرفتيم درختهای كاجاش زيادتر میشدند و بعد هم جنگل بود كه به آن
رسيديم. پياده شديم. گفت: "من هر جمعه میآم اينجا." و آه كشيد. دكتر
ستوده زودتر از ما رسيده بود. دو پرستار مرد سفيدپوش هم همراهاش
بودند. و يك ماشين سفيد بزرگ. گيج شده بودم. حس عجيبی داشتم. انگار كه
بخواهند گلويم را فشار بدهند تا خفه شوم.
غزال راه افتاد به طرف شيبی كه سنگريزه داشت. كنار كومهای كه كنار تنهی
بيد بود، ايستاديم. سنگ قبر نداشت، اما انگار زير آن تودهی بیچمن
چيزی، شايد جنازهای، دفن شده. گفت: "معطل چی هستي؟ بكن!" بيل را از او
گرفتم. يك لحظه فكر كردم شايد عزيز را كشته و اينجا چال كرده.
دكتر ستوده به طرفمان آمد. به غزال نگاه كرد و گفت: "خوشحالام دختر!
آفرين!"
او را دختر خطاب كرد. از لبخندش بدم آمد. نمیدانم چرا، اما میخواستم
همان لحظه فرار كنم.
شروع كردم به كندن. زمين سفت و خشك بود. بعد رسيدم به چيزی كه نبايد ...
پاره تختهای كه زيرش جعبهی چوبی تابوت مانندی بود. دكتر ستوده سرش را
تكان میداد و مدام نفس عميق میكشيد. پيدا بود از چيزی كه دارد اتفاق
میافتد، خوشحال است. با كاسهی بيل در چوبی تخته را كنار زدم و از
آنچه ديدم، جا خوردم. ويولنسل خردشدهی غزال بود با يك ساطور و
آرشهای شكسته و دفتر نتهای پاره شده. قوطی بنفش كادو پيچ شدهی
زيبايی هم بينشان بود.
غزال آروق بلندی زد و گفت: "كامی جون! برش دار! اون مال تو!" سرم را داخل
قبر بردم و قوطی بنفش رنگ را برداشتم. گفت: "وقتی رفتم بازش كن!"
عينكاش را برداشت و پرت كرد توی قبر. گريه نمیكرد، بغض كرده بود و
پيشانیاش پر از چين شده بود. و لبهايش میلرزيدند. دكتر ستوده دستاش
را روی شانهاش گذاشت. تعجب كردم. دفعههای قبل كه او را میديد، فحش
میداد، جيغ میكشيد و هلاش میداد. از دكتر فراری بود و حتا گاهی لگد
به او میزد. دوست نداشت ستوده به او نزديك شود.
غزال سرش را نزديكام آورد و آهسته گفت: "كامی جوون ...
ششششششعشعشعله رو ببوس ... خيلی ببوس ... كامی ... سا سالگرد
ازدواجتون مممباررك مبارك!" بعد آرام با دكتر ستوده تپه را بالا رفت
و سوار ماشين سفيد شد. وقتی توی ماشين نشست سرش را چرخاند به عقب.
ماشين راه افتاد. دستاناش را چسباند به شيشه. خيس عرق شده بودم.
روبان قوطی بنفش را باز كردم و كاغذ كادو را پاره كردم. قلبام از ترس داشت
از حنجرهام میزد بيرون.
چيزی كه در آن قوطی ديدم انگشت شمارهی سه دست راستاش بود.
é |